تبلیغات اینترنتیclose
تک بیتهای ( باقر رمزی) باصر
پیچک( باقر رمزی) باصر
شعر و ادب پارسی

 

 

باقــر رمــزی

::بـــــــــــــــــــــــــــــــــاصر::



نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اي شجر برگ تو آويزه ي گوش است هنوز

گر چه اندام تو در جوش و خروش است هنوز

***

چمن از دار تو آغشته به خون است هنوز

دار در فكر گل و كن فيكون است هنوز

 

***

 

روزي كه ز دستان تو انگور گرفتم

از دار تو من وصله ناجور گرفتم

 

***

 

به الف گو بگريز از ادبستان دروغ

كه مثال تو بسى خم شد و نون است هنوز

 

***

 

من ندا و او ندا و ما ندا جانان ندا

يا ندا خاموش شود يا مى‏كشد سلطان ندا

 

***

 

گر سفره ز دستان ضعيفان بگرفتند

يك دانه گندم به يتيمان برسانيد

 ***

ز كدامين نمك اين زخم چنين مي سوزد

به گمانم ز پي فرقه و دين ميسوزد

 

***

 

كاش مى‏شد قصه‏ها را ياد كرد

غصه را در قصه‏ها فرياد كرد

 

***

 

چشم ترت با من عاشق چه كرد

با من داده‏ى لايق چه كرد

 

***

 

ز كرشمه‏ى نگاهت همه پاكباز و پاكند

ز قدومت اى گل افشان همه خاكباز و خاكند

***

اى گندم آشنايى با نام بى‏وفايى

اين جا رفيق مايى آن جا پى جدايى

 

***

شب و تاريكى و در خلوت و انسم با اوست

اى دل اين واقعه بسيارى و با يار نكوست

***

 

از سر دلدادگى اين دل مرا ديوانه گفت

گفتمش ديوانه كى تفسيرى از فرزانه گفت؟

 

***

خدايا خود مرا پيمانه پر كن

صدف را خالى و دردانه پُر كن

***

ما ز آغاز كلام از رخ دلدار نوشتيم

با جوهر خون بر كف دل دار نوشتيم

***

شعر و غزل ترانه نيست نغمه عاشقانه نيست

نغمه شوق وصل او نعره عارفانه نيست

***

عاقبت شاه غرورم ز شفا عاقل شد

وز دعاى سحرى بحر دلم ساحل شد

***

نقش ابروى بتان كاشى كاشان تو شد

خال و خلخال سيه نقطه ايمان تو شد

***

مرا امشب چه مى‏جويى كه نقشم بر حباب امشب

ز چشمانت برون آيم من همچون آفتاب امشب

 

*** 

ساغر و جام از سبو كينه‏ى ديرين گرفت

غافل تسبيح و مهر خرقه‏اى از دين گرفت

***

اى كه هر دم بود آن نرگس چشمت در خواب

نبود رسم وفا فرقت و ما را درياب

***

يك عمر نداى ملك و ايمان داديم

وز دامن حيض جان به انسان داديم

***

گرچه از آتش هجر تو كنون خار شدم

آمد آن اشك فرو مرده كه بيدار شدم

***

آن بذر كه در جوانى‏ام من كاشتم

حاصل همه رنج و درد و غم برداشتم

***

تا كى از جور تو بر منبر و محراب روم؟

تا كى از تشنگى‏ام در پى سرداب روم؟

***

ديوانه در آتش جنون مى‏سوزد

دردا كه به پاى وى نسوزد زنجير

***

تو بدي كردى و از پيش من اى رفته ز دست

رفتى آن دم كه مرا جز تو مددكار نبود

***

هيچ خدايى به جز اللَّه نيست

در ره او هر چه روى چاه نيست

***

شنيدم در سحرگاهان كه او عرعر نمى‏گردد

نوادر مى‏روند اما يكى هم برنمى‏گردد

***

خويش را رها كرده‏ام همچون ثواب خويش

خود را به بر گرفته‏ام همچون طناب خويش

***

بشنويد آواز حزن انگيزى از ديوان و چاه

آشنايى دارم اى دل با غم و كنعان و چاه

***

دست بى افعال را بالا مبر

نام رب را با ريا اين جا مبر

***

مخمور مى شدم اى دل جفا مكن

ما را به كنج عزلت و تنها آشنا مكن

***

چسان با پاي لنگانت ز سر تا پاي بر خيزي

همان بهتر كه بنشيني ز لب تا ناي برخيزي

***

ديدى كه در اين سرا چه تنبور چه شد؟

دامان مى و ساغر و مخمور چه شد؟

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 93