تبلیغات اینترنتیclose
سايه شدم تا كه شدم مست خويش::( باقر رمزی) باصر
پیچک( باقر رمزی) باصر
شعر و ادب پارسی

 

 

باقــر رمــزی

::بـــــــــــــــــــــــــــــــــاصر::



نوشته شده در تاريخ شنبه 21 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

سايه شدم تا كه شدم مست خويش

 

** 

سايه شدم تا كه شدم مست خويش

ساغر افتاده‏ام از دست خويش

باشد اگر عمر من آخر شود

هر گنهم با تو برابر شود

سوخته‏ام تا كه تو را ديده‏ام

با سر هر پنجه تو را چيده‏ام

چيده‏ام اما گنهم چيدن است

راه تو آيا كه نبخشيدن است؟

شيشه‏ى افتاده به دريا شدم

نامه‏ى بى‏جوهر و معنا شدم

بحر وجودم پر امواج بود

هجمه موج از سره باج بود

رفتم و رفتم پى آوازه خوان

با دفى آزاده ولى بى‏نشان

ديده‏ام اما گنهم ديدنى‏ست

اين گنه آيا كه نبخشيدنى ست؟

ساكن بى‏نام نشانى منم

دلشده يا هر چه بخوانى منم

جلد و كلام تو شدم از ازل

خويش گرفتم ز ازل در بغل

تا كه ز محراب تو سر مى‏كشم

مهر تو با آيه‏اى سر مى‏كشم

 واى به روزى كه خدا صد شود

عابد با ذريه مرتد شود

جامه‏ى ماندن نبود در بدن

حاضر و آماده براى كفن

چشم اميدى به ظهورت نبود

چشمه‏ى نابى ز حضورت نبود

من زبرين آمده‏ام هوشيار

بر دمن افتاده شدم ماندگار

آ بسرا سوره‏ى كوثر مرا

نامه ناخوانده آخر مرا

آ كه سزاى من و ايمان تويى

ايمنى از آذر و شيطان تويى

ما كه سفيران بلايا شديم

حلقه‏اى در گنج زوايا شديم

 

ساغر و افيون نكند كار خويش

خويش خوريم بابت بيمار خويش

شمع شبستان و من هم شهرتيم

هر دو به يك سو به ره غربتيم

گو به نصوح از گنهم درگذر

توبه ندارد دگر اين جا اثر

ما ملكى بوده‏ايم آزاد و مست

ميوه‏ى شيطان زده پيمان شكست

صحبت پروانه و گل راز شد

دولت خار آمد و خونساز شد

من به چمن گفتم و او مى‏گريست

از بد اين حادثه گل مى‏گُريست

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه دهم, | بازديد : 307