تبلیغات اینترنتیclose
حيرتم از سرخى ياقوت بود::( باقر رمزی) باصر
پیچک( باقر رمزی) باصر
شعر و ادب پارسی

 

 

باقــر رمــزی

::بـــــــــــــــــــــــــــــــــاصر::



نوشته شده در تاريخ شنبه 21 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

حيرتم از سرخى ياقوت بود

 

 ***

حيرتم از سرخى ياقوت بود

قوت من از سفره ناسوت بود

جان به چراگاه شفق دل مبند

دل به سيه پرده‏ى حائل مبند

روح تو جسم از قفس آزاد كرد

جسم من از روح تو فرياد كرد

با هنران عزم سفر مى‏كنند

بى هنران زير و زبر مى‏كنند

آتش دل‏ها به دل آورده شد

كين دل ديوانه دل آزرده شد

هر كه زد انگشت به حلواى او

صيغه بخوانند به حواى او

تربت و خاك و لحد و سنگ چيست ؟

آخر اين جاذبه ارژنگ نيست

كودك دل كودك ديروز نيست

بهر وجودش سر دلسوز نيست

سر به بيابان فنا مى‏زند

چنگ به دامان زنا مى‏زند

فكر تهى كرده چنين سرنوشت

جامعه سرلوحه‏ى اين سرنوشت

با سخنم نام تو همراه شد

در رگ من خون تو اشباه شد

اصل من از روح تو پيدا بود

روح تو مقصودم و شيدا بود

من به امارات تو وابسته‏ام

راه ريا كارى به خود بسته‏ام

مور شدم در صدف خاكدان

بوسه به موران زنم از آسمان

خاك تو بر ديده‏ى من توتياست

خاك تو چون خاك وطن توتياست

سينه‏ى ديوار تو نقش من است

گرچه به فتواى تو اهريمن است

ميوه‏ى لبخند من از باغ توست

سوخته پيشانى و از داغ توست

 راهى ميخانه شدم بى‏هدف

گوهر دردانه شدم بى‏صدف

گوهر من دانه‏ى انگور نيست

اين گهر از ديد بصر دور نيست

گوهر يكدانه درون من است

گوهر بيتاى همين روزن است

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هشتم, | بازديد : 96