تبلیغات اینترنتیclose
سوز درون را چه كنم چاره نيست::( باقر رمزی) باصر
پیچک( باقر رمزی) باصر
شعر و ادب پارسی

 

 

باقــر رمــزی

::بـــــــــــــــــــــــــــــــــاصر::



نوشته شده در تاريخ شنبه 21 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

سوز درون را چه كنم چاره نيست

 

 **

سوز درون را چه كنم چاره نيست

چاره‏ى ما رفتن سياره نيست

چاره ما ديدن همسايه‏گيست

شاه و گدا هم ره و همپايه گيست

پايه‏ى اين سلطه به هم بشكند

آخر اين شادى ز غم بشكند

 كوچه‏ى دل در خم بن بست اوست

آخر هر كوچه‏ى تن مست اوست

كوچه دگر شاهد جاروب نيست

شاهد آب و گِل مرطوب نيست

خار به آزار گل آمد ز دوش

نقش نقابى شد و شد خرقه پوش

خرقه بسوزان كه بسوز آورى

شام غريبانه به روز آورى

روز من اندازه‏ى شب تار شد

تن به جزام آمد و بيمار شد

بيم دل از دام و رياكار بود

در دل ويرانكده بسيار بود

چون كه توان از سر ما پر گشود

زخم كهنسال من هم سر گشود

زخم جوانى همه از دود بود

عمر همانند جوانرود بود

رود صلابت به رگ ما نبود

اين همه غم با دل و تنها نبود

با غم خود خو كنم اى جان خويش

تكيه بر اربابم و جانان خويش

خويش بيا تا به جفا بنگريم

بر سر بى‏درد و دوا بنگريم

درد من از عدن و برين با من است

زخم دل از ديدن پيراهن است

من شده يعقوب و دل ايوب من

بد شده شيطان و نبى خوب من

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هشتم, | بازديد : 133