تبلیغات اینترنتیclose
من از شعار به شعور خواهم رسید
پیچک( باقر رمزی) باصر
شعر و ادب پارسی

 

 

باقــر رمــزی

::بـــــــــــــــــــــــــــــــــاصر::



 
من از شعار به شعور خواهم رسيد


خيز و بيا تا ره صنعان رويم
چيزى نماند‏ست به كنعان رويم
خيز كه روح از قفس آزاد شد
هر نفس اندازه‏ى فرياد شد
كوس مرا با نفس اندازه كن
يك نفس اندازه‏ى خميازه كن
من به موازات شب آلوده‏ام
طول ابد را دمى پيموده‏ام
از سر خامى شده‏ام خار خويش
سايه‏ى افتاده به ديوار خويش
بس كه به زانو زده‏ام چانه را
بار غم آزرده دل و شانه را
نام مرا در صف رندان مبر
در صف پيمانه به دستان مبر
جامه در آويخته‏ام در كوير
ملتمس قطره‏اى از دست پير
اى كه در ايوان شب آسوده‏اى
ديده‏ى غم ديده‏ى تب ديده‏اى
شاهد جرمت پر پروانه بود
شاهد شيرين دل ديوانه بود
جام تهى گشته ز خامى كجاست
فانى در حشمت و نامى كجاست
چون ادب از دست اديبان برفت
نام اديب از ادبستان برفت
بس كه در انديشه سراب آمدست
ديده‏ى خشكيده به آب آمدست
دامنت اى سرو روان آرزوست
آبى كه از ديده چكيد آبروست
آن شب معراج تو دانى چه شد؟
عمر هدر رفت و جوانى چه شد؟
آن شب خاكسترى آبى نشد
غنچه‏ى بر شاخه گلابى نشد
هر چمن از روز ازل روزه داشت
ماهى درياى عدم زوزه داشت
نطفه‏ى ناخواسته‏اى بسته شد
كون و مكان از دم او خسته شد
چرخ و فلك تيشه به فرهاد زد
جامعه شيرين شد و فرياد زد
هجمه‏ى آتش به نيستان رسيد
خار مغيلان به گلستان رسيد
تيغ جفا را به شقايق زدند
رنگ سياهى به حقايق زدند
آش نخورديم و دهان سوختيم
آب نخورديم و لبان دوختيم
يك نظر از روى تو ما را بس است
بى تو بهاران همه خار و خس است
منظر چشمان تو ما را شفاست
هر نظرت معرفت كبرياست
دوش مرا حال دگر داده‏اى
ديده‏ى حق بين و بصر داده‏اى
. . .
اى كه رخت در دل شب ديده شد
وى كه دو چشمت به دل انگيزه شد
شام و سحر با تو در آرامشند
بلبل و قمرى ز تو با رامشند
يك نظر از گوشه‏ى مژگان نگر
هوش كه بر سرمه نماند اثر
ار كه بماند اثر از ديده‏ات
بال ملائك به دمى چيده‏ات
رام شرابم مكن از ديده‏ات
خام و خرابم مكن از پيشه‏ات
موعد وصلت ز من آرام برد
شور و شعور از پى احكام برد
. . .
چون كه طلا پيش تو مس مى‏شود
روح جلا ديده‏ات حس مى‏شود
بر سر دار تو مرا دوختند
آتش عيسى به دل افروختند
من همه شب در تب و تابم هنوز
منتظر كشف حجابم هنوز
تا بكشد روسرى از موى تو
دست رسانم نوك ابروى تو
اى همه هستى ز تو افراشته
ريخته‏اند آنچه كه برداشته
خم شده‏ام بر خم گيسوى تو
تكيه زدم برخم ابروى تو
بوسه به ناحق نزنم روى تو
اى كه شدم مهره‏ى جادوى تو
زلف تو بشكسته ز خوابيدنت
خيز كه با سر برسم ديدنت
غيبت كبراى تو بر ما جفاست
زخمه‏ى كارى زده‏اى بى‏دواست
نامه نوشتيم و ندادى جواب
گويى چو اصحاب رقيمى به خواب
. . .
اى كه شبانى تو به دشت و دمن
ذره‏اى بر نى بدم اين جا به من
دست مرا دست سم آورد گرفت
از لب ما بوسه سماور گرفت
جرعه‏اى از آب حياتم بنوش
بار امانات و ذكاتم بدوش
چوبه‏ى دار از چه برافراشتى؟
كاشتى آيا تو كه برداشتى؟
هر قلم از جوهرت آماده شد
نام تو بر جوهر آزاده شد
نام تو ورد لب تفتان ماست
كو هدف تيزى پيكان ماست
پيك همان است كه فرستاده‏اى
گفت بيا ار كه تو آماده‏اى
جان مرا پيش اوستا گذاشت
دانه‏ جوي منتى بر من نداشت
ابرى كه با بارشت آغاز شد
غنچه‏اى روئيد و هوس باز شد


تشنه و مخمور مى باقى‏ات
كشته‏ى سيماى خوش اخلاقى‏ات
گشته‏ام اى روزن انوار او
قمرى بى‏دانه‏ى ديوار او
ميوه بى‏دانه به آدم كه داد؟
اين همه غم بر دل عالم كه داد؟
كاش دل از دست غم آسوده بود
سينه‏ى بى كينه مى آلوده بود
آه كه در پيله‏ى پروانه‏ام
خواجه و هم صحبت ديوانه‏ام
كوره‏اى از راه قبس پيش ماست
راه نفس در كف دست شماست
لاله و خضراء و گلستان تويى
واژه‏ى هر مصرع و ديوان تويى
از دل مريمكده ويران شدم
عيسى بى‏خانه و بى‏جان شدم
رفتم و تا سر بگشتم بر برين
كوس اناالحق بزنم با يقين

شب به چراگاه شفق مى‏روم
روز در انديشه‏ى حق مى‏روم

تا برسم بر لب ايوان او
پاى بساط دل ارزان او
دانه بچينيم و شود سير او
دل كه شد اندازه‏ى نخجير او
سيلى ناحق زده‏ام را بزن
صاحب سيلى كه شدم در كفن
نرگسم از دوش نخوابيده است
يك سر نخ از تو نتابيده است
كاش چمن دريد سلطان نبود
سلطه بر اندام غلامان نبود
كاش بلالى سربامى نبود
از سر بام تو پيامى نبود
حال كه از بام تو آمد پيام
بى‏تو چه اميدى بود در قيام
يوسفى از عالم غيب آمدى
بهر بر اندازى عيب آمدى
آمدى اما ز چه رو رفته‏اى
رفته‏اى اما به چه سو رفته‏اى

آ كه سفر با صفر آغاز شد
روضه‏ى بى‏جان و سر آغاز شد

رفتى و با رفتنت ايمان برفت
خرقه و سجاده و عرفان برفت
عيسى مريم پى در منتظر
آدم و حوا و بشر منتظر
آ كه ز مهر تو چمن گل دهد
سوسن و آلاله و سنبل دهد
شام غريبان من از دست توست
سفره‏ى بى‏نان من از دست توست
در شب يلدا سحرم باش و بس
شاهد چشمان ترم باش و بس
. . .
نوح نبى رفته و جا مانده‏ايم
بى دل و با خوف و رجا مانده‏ايم
كشتى اگر اين دل عاشق نبرد
سيل خروشان مى و پيمانه برد
ديدى اذان راهى بتخانه شد
ديدى كه بتخانه چو ويرانه شد
سايه‏ى بيد از پى مجنون نرفت
جز ره آوارگى هامون نرفت
سبزم و از سبزى‏ام آتش دمد
زين سخنم نام سياوش دمد
آ كه به دستان دم تيغ آمدست
از دل زينبكده جيغ آمدست
از چه تو با موى خضاب آمدى؟
دست ندارى پى آب آمدى؟
اى كه به ديدار رخش قانعيد
هوش كه با كرده چنين مانعيد
واى به روزى كه ورق خم شود
شيخ و برادر همه محرم شود
افسر شاهى نه براى من است
بلكه سزاى سر اهريمن است
باغ و بهاران و چمن زار تو
ساقى ميخانه‏ى دادار تو
. . .
تا كه رسيدم به سحر شام شد
پيكر اشرف شده بد نام شد
خان و امير غم و آهم ببين
يوسف افتاده به چاهم ببين
تا برسد دلو قديم از سپهر
دست بر اين شانه گذارد ز مهر
عيسى افتاده به دارت منم
موسى در راه ديارت منم
آينه يكبار دگر نال كرد
با خم ابروى خود اغفال كرد
كين چه خم است بر لب پيشاني ات
واى بر احوال پريشانى‏ات
. . .
اى كه سحرگاه چمن ديده‏اى
صاعقه بر چاه دمن ديده‏اى
ناله سزاى دل آرام من
جرعه سزاوار دلارام من
قطره‏اى ار دادى به اسبان دشت
جرعه‏اى بستانى ز دامان دشت
يا تو مگير از دل خمخانه مى
يا بپذير از بد پيمانه قى
در حجر اسود نكند كار خويش
تا كه بگيرد زر و دينار خويش
چاره‏ى زنجير غلامان تويى
مير سياهان و سپيدان تويى

همسر ايوب زمان موى زد
بهر مداواى نبى روى زد
جار به دالان محافل زدند
عربده بر صابر عاقل زدند
گيس بريديم و نخورديم نان
نان نگرفتيم و نبرديم جان
كس نبرد دستى به ابيات شب
نور ادب باعث اثبات شب
كور سزاوار رهى روشن است
نور تو را در بدن آ بستن است
آب حيات من و مسكين يكيست
آيه‏ى طور و ولى الدين يكيست
ما و عزازيل و فلك از توئيم
سائل و خونخواه ملك از توئيم
تا بكشى دست ورا از سبيل
موج دگر را بگشايى زنيل
از سر خوان كرمت دانه‏هاست
پيش من آن مرغ همايى فناست
. . .
سايه شدم تا كه شدم مست خويش
ساغر افتاده‏ام از دست خويش
باشد اگر عمر من آخر شود
هر گنهم با تو برابر شود
سوخته‏ام تا كه تو را ديده‏ام
با سر هر پنجه تو را چيده‏ام
چيده‏ام اما گنهم چيدن است
راه تو آيا كه نبخشيدن است؟
شيشه‏ى افتاده به دريا شدم
نامه‏ى بى‏جوهر و معنا شدم
بحر وجودم پر امواج بود
هجمه موج از سره باج بود
رفتم و رفتم پى آوازه خوان
با دفى آزاده ولى بى‏نشان
ديده‏ام اما گنهم ديدنى‏ست
اين گنه آيا كه نبخشيدنى ست؟
ساكن بى‏نام نشانى منم
دلشده يا هر چه بخوانى منم
جلد و كلام تو شدم از ازل
خويش گرفتم ز ازل در بغل
تا كه ز محراب تو سر مى‏كشم
مهر تو با آيه‏اى سر مى‏كشم

واى به روزى كه خدا صد شود
عابد با ذريه مرتد شود
جامه‏ى ماندن نبود در بدن
حاضر و آماده براى كفن
چشم اميدى به ظهورت نبود
چشمه‏ى نابى ز حضورت نبود
من زبرين آمده‏ام هوشيار
بر دمن افتاده شدم ماندگار
آ بسرا سوره‏ى كوثر مرا
نامه ناخوانده آخر مرا
آ كه سزاى من و ايمان تويى
ايمنى از آذر و شيطان تويى
ما كه سفيران بلايا شديم
حلقه‏اى در گنج زوايا شديم

ساغر و افيون نكند كار خويش
خويش خوريم بابت بيمار خويش
شمع شبستان و من هم شهرتيم
هر دو به يك سو به ره غربتيم
گو به نصوح از گنهم درگذر
توبه ندارد دگر اين جا اثر
ما ملكى بوده‏ايم آزاد و مست
ميوه‏ى شيطان زده پيمان شكست
صحبت پروانه و گل راز شد
دولت خار آمد و خونساز شد
من به چمن گفتم و او مى‏گريست
از بد اين حادثه گل مى‏گُريست
. . .
روزى همايى به سر بام بود
نام تو در پرده‏ى ابهام بود
حال كه نام تو يقين آمدست
صورت غم ديده به چين آمدست
هر چه به پاى تو بريزم كم است
لوت وجودم ز پى شبنم است
آ بسرا تا به سرايم رسد
باده‏ى تكبير و دوايم رسد
. . .
هر چه كه بودم شده نقشى برآب
نقش من افتاده به روى سراب
آينه‏اى گشته‏ام از انعكاس
رايحه‏اى بوده‏ام از بوى ياس
بوى تو از آينه هم خوش دمد
خوشتر از آن رايحه كاوش دمد
اى بشر اين جا ز عزا دانه‏هاست
جان و دل اندر ره بتخانه‏هاست
لات و هبل گشته به هر سو كمين
تا بدرد جامه‏ى روح الامين
. . .
آب و خوراكم ز حرام آمدست
صحنه‏ى بازى به درام آمدست
برده‏ام از يوق به تنگ آمده
بر لب دندان تو سنگ آمده
آيينه محرم‏تر از آئين بود
صورتم از آينه رنگين بود
رنگ وجودم شده همرنگ اشك
لرزه بر اندام و هماهنگ اشك
معنى داس و مه و ابرو تويى
بوته‏ى خضرايى و شب بو تويى
گر نرسيدم به مقامات رو
جامه‏اى افكنده به طاعات رو
رو كه مناجات تو را طالبند
پاكى نيات تو را طالبند
مرده‏ام اى آب روان سالهاست
بر سر ميراث عدم قال‏هاست
خدشه‏اى افتاده به دل دار كو؟
شادى برون رفته و دلدار كو؟
سر چو به سجاده‏ى شب مى‏نهم
جان خطا رفته ادب مى‏نهم

كو صدفى تا كه دُر افشان كند
خانه‏ى ويرانه به سامان كند
. . .
خال تو كى نقطه‏ى تصوير شد؟
گو تو به نقاش ازل دير شد
چاره‏ى ما بوسه‏ى مقصود نيست
شكر خدا بوسه‏اى كمبود نيست
بوسه هدف دارد و من بى‏هدف
گوهر دردانه شدم بى‏صدف
گر صدف آورده خزر پوچ بود
چون كف دستان پدر پوچ بود
بر دل تاريكى نوشتم سكوت
قفل سكوتم بشكست در قنوت
نى چو شنيد از غم نى زار شد
نى زد و نى ، راهى نيزار شد
شمع و شراب و شب و نى زارِ كيست؟
زار تو اى ناله ز نيزار كيست؟
مرغ هما بام تو را آرزوست
سيم و زر انعام تو را آرزوست
حلقه‏اى در حلقه‏ى عرفان شدم
موى پريشان مريدان شدم
سايه چو در حلقه پديدار شد
خانقه در خاتمه بيدار شد
. . .
كاشف تفسير كدام آيه‏اى؟
آيه به جا مانده و آواره‏اى
پاره كنيد همسفران آيه را
سايه‏ى بى معنى همسايه را
نام دگر را به كتاب آوريد
واژه‏ى بى‏آب و سراب آوريد
كاشف آب از پى سرداب مرد
تشنه‏ى آب آخر مرداب مرد
مرده به آتش مزنيد آب هست
زمزمى از قامت محراب هست
معنى قرآن و مسيحا خدا
همدم و يار بى‏كس‏ها خدا
صاحب اسرار فلك او بود
نقطه‏ى بى‏وزن ترازو بود
ديده بلاكش شد و رنجور شد
فقر و بلايا ز عدم جور شد
كيش من از مهره‏ى دين مات شد
فرقه و آيين من اثبات شد
...
طاس من افتاده به اثنى عشر
روح تو افتاده به روح البشر
فتنه‏ى شاه از رجز آغاز شد
نام يتيمان همه سرباز شد
قلعه به دستان ابابيل رسيد
طعمه به دامان عزازيل رسيد
نام وزيران به زبان‏ها فتاد
قرعه‏اى افتاد و زيان‏ها فتاد
شاه به ميدان شد و عورت گرفت
عورت خود بر سر و صورت گرفت
آه كه شب را به سحر باختم
من سپر از بهر خطر ساختم
تا كه زنم بر دل شطرنج خويش
پاره كنم جدول پر رنج خويش
سفره‏ى دل پر شده از نون او
نوك قلم بر رخ مجنون او
رخ بنما تا كه روم در سجود
بود تو بوده است ز ازل در نبود
دف بنواز اين قلم اندر سماست
رقص قلم معنى ذكر و دعاست
تا قلم از آتش تن در گرفت
سوز درون نام تو از سر گرفت
كى شود از دار تو من پر كشم؟
از سر ديوار برين سر كشم؟
. . .
بى‏خردان دانه به انبان كنيد
پشت به آزادى و قرآن كنيد
قبطه به قارون زمان مى‏خوريد
هر چه كه او خورده همان مى‏خوريد
هر كه ز دل ديده‏ى حق بين گرفت
ديده سر را گل سنگين گرفت
من كه شدم لات و هبل پيش من
زانو به زانو شده هم كيش من
ظرف تهى گشته‏ام از بى‏كسى
بى كسى ام باعث دلواپسى
صبر من از دامن ايوب نيست؟
كورى‏ام از ديده يعقوب نيست؟
كورى چشم علت بينايى‏ام
ديده‏ى موسايم و سينايى‏ام
خال تو كى نقطه‏ى تصوير شد؟
گو تو به نقاش ازل دير شد
. . .
بى‏خبر از شام غريبان شدى
هم ره داروغه و سلطان شدى
اين گره از ما به طناب آمدست
دار مكافات ثواب آمده است
هر كه تفاخر به مساكين زند
دست به دامان شياطين زند
زندگى آلوده دل مردگيست
مردگى سرلوحه‏ى هر زندگيست
تا به زنا خانه رسد دخترى
زاهد و عابد شده‏اند مشترى
عابد و بتخانه و مخمور و مى
بربط و تنبور و دف و عود و نى
هر دو خروج از ره عرفان شدند
خرقه برون كرده و عريان شدند
در غم هجران سفر كرده ايم
گريه به چشمان بصر كرده‏ايم
ماه تو همچون مه و مهر آمدست
ماه من از راه سپهر آمدست
اين بود انصاف تو اى نارفيق؟
بر دل ما آب و تو خود مى رقيق؟
ديگر از اين راه بدر مى‏روم
بر ره بيگانه سفر مى‏روم
تا برسم بر سر بامى عظيم
سجده كنم مسلك و حب رجيم
حج نروم گرچه كه واجب بود
حج من آن كعبه غايب بود
حج من آن است كه درون بنگرم
بر دل بى‏دانه و خون بنگرم
حج مى كنيد همسفران خاك را
خشت و گل و دولت افلاك را
. . .
مى ز كدامين قسم آورده‏اى
اين نبود مى كه سم آورده‏اى
مى زده از ميكده غافل بود
پرده‏ى ميخانه‏اى حائل بود
پرده برانداز و بگو راز چيست؟
راز گرانمايه‏ى غمّاز چيست؟
صورت ما را تو برانگيختى
سيرت خود را ز چه انگيختى
هر چه برانگيزى همين است و بس
سيرت و صورت شده چون خار و خس
خار و خس از سيرت شيطان بود
اين نفس از دولت يزدان بود
پيش تو جانا نزم لاف خويش
تا كه بسنجى تو به انصاف خويش
يا كه من از راه رحم كافرم
يا كه دل آتش شد و خاكسترم
. . .
خاك تو اندازه مسجود نيست
آتش اين دايره بى‏دود نيست
نيكى مكن تا كه برندت بهشت
فرق ندارد گل و گلزار و زشت
زشتى نيكى به ريا بودن است
نيكى نيكى به نياسودن است
نيكى اين دايره نيرنگ بود
رنگ ندارد نى و نى رنگ بود
بوته‏ى خضرا شده پاييز و زشت
برگ درختان شده چون سرنوشت
سبز لجن زار ز ما بهتر است
سايه‏ى ديوار ز ما بهتر است
شيخ بيا محكمه حاضر بود
مردم و قاضى همه ناظر بود
تا كه زنيم ما محك ديگرى
حكم دل آريم به تك ديگرى
ريشه‏ى اين بازى ز بن بركنيم
بر دل ماتم زده مرهم زنيم
قاضى كه با شيخ تبادل كند
شور خفى بهر تناسل كند
تا كه بزايند شيوخى جوان
داغ گذارند به دل مردمان
ما چو به اقرار گناه آمديم
عاقبت اينجا به پناه آمديم
عاقبت اين شام سحر مى‏شود
سكه از آن روى دگر مى‏شود
. . .
عاشق آيينه‏ى ققنوسى‏ام
پيرو خورشيدم و فانوسى‏ام
آتش آغشته به اشكم ببين
نيزه‏اى افتاده به مشكم ببين
آب نيستان همه در نى چكيد
نى به خروش آمد و در نى دميد
گفت نيستان كه چسان زيستى؟
كيستى اى عالم دين چيستى؟
گرد طواف تو پر از ارمنى است
موسى و عمران و مسيح از منى ست
اين همه آيات سور بر من است؟
بر من خون داده به پيراهن است؟
يوسفى در چاهم و كنعانى‏ام
كاهنى در معبد ويرانى‏ام
پهنه‏ى گيتى همه كنعان بود
يوسف غم ديده به زندان بود
زنده به گورند همه دختران
تابع شهوت شده‏اند مادران
. . .
پيكر حوا پى‏طناز شد
آدم شيطان زده آغاز شد
ز عالم بالا همه زانى شدند
زانى گم گشته چو مانى شدند
هر چه درو كردى همان كاشتى
دانه چرا بردى و انباشتى
فرق ندارد رخ زيبا و زشت
يا ره دوزخ بروم يا بهشت
گفتى كه آن جا الِم و درد نيست
برگ درختان برين زرد نيست
ساغر و تنبور و دف و حور چيست؟
مستى لايعقل و مخمور چيست؟
چيست كه در آينه پنهان بود؟
گويى همان آينه انسان بود؟
انس و ملك بر سر يك كوثرند
جلوه‏اى از جانب يك گوهرند
جلوه كن اى موسى عمران ز طور
سوره‏ى آزادى بخوان از زبور
. . .
لاله نهيد از سفر آمد بهار
زير درختان برين جويبار
جوى طراوت تن ما را بس است
خرمن بى‏بهمن ما را بس است
خرمن ما دوم خرداد بود
ماه پشيمانى فرهاد بود
فرّو فراوانى ام از دست رفت
عالم انسانى‏ام از دست رفت
رستم و سهراب و اناالحق كجاست؟
غيرت و انديشه‏ى بر حق كجاست؟
سبزى من در گرو مشت نيست
سرخى‏ام از آتش زرتشت نيست
هر كه سپيد آمده در روزگار
برگ سپيدش شده سبزينه كار
روزى كه ما راهى خضرا شديم
جامه دريديم و به صحرا شديم
موسى و فرعون بدند در نبرد
واى ندانى دم موسى چه كرد
موسى به نيل آمده و فرعون هم
موسى خروج آمد و فرعون كم
حضرت ابرام و دل منجنيق
آب و گلستان به ميان حريق
. . .
شيخ بدان دايره محدود شد
ساحره در دايره مردود شد
حال كلاه تو قضاوت گر است
سنگ محك آمد و خود زرگر است
هر چه زر آورده‏اى مقبول نيست
عفو تو اندازه مشمول نيست
دانه به انبان زده‏اى بى‏حساب
غافل از احوال دلى در عذاب
پيش من كولى معلق مزن
رخ به نقابى و اناالحق مزن
هر كه اناالحق زده منصور نيست
روضه مخوان مرده‏اى در گور نيست
مرده‏اى ديريست مگو زنده‏اى
اهل قبورىّ و برازنده‏اى
. . .
شاعر بى‏نام و نشانم مخوان
طاهر و عطار زمانم مخوان
گر چه بسا رنج زمان ديده‏ام
خار مغيلان و كمان ديده‏ام
ليك نظر بر من مسكين كند
او كه نظر بر غم شيرين كند
من ز اساطير قرون آمدم
خاكم و همراه جنون آمدم
مكر خدا خوردن گندم نبود
ميوه‏ى آدم گل گندم نبود
ميوه‏ى آدم طمعى بيش نيست
حاصل حوا بجز اين نيش نيست
اين ثمر از آدم و حوا بود
آخر آدم گِل و حلوا بود
باز در آن جامعه سر مى كشيم
جامه‏ى تزوير به بر مى‏كشيم
باز كند سجده به آدم ملوك
باز ريا كارى و علم السلوك
آتش و خاكسترم از خويش بود
كاش كه اين سر دگر انديش بود
. . .
دوش به رؤيا سفرى رفته‏ام
پيش خداى دگرى رفته‏ام
او چو به احوال من آگه نبود
ترك وفا كرده به هنگام جود
تا كه سرم را به زمين دوختم
ز آتش كامش دل و دين سوختم
چشم ترم عاقبت هوشيار شد
بسترم از وحشتم ادرار شد
آكه بر آن روى بزك مى‏كنند
روى دگر سرد و گزك مى‏كنند
آرى به من آر تو از رأفتت
رأفت بى خاتمه‏ى رفعتت
زار و پريشانم و دلدار نيست
اى فلك اين دل بود انبار نيست
لحظه‏ى پرواز دلم را بگو
آخر اين راز الم را بگو
بيش از اين زارى ندارم به جيب
بس نبود اين همه صبر و شكيب
صبر و شكيبايى‏ام از دست رفت
موسم زيبايى‏ام از دست رفت
چين، غم آورده به پيشانى‏ام
هندِ لبت نقطه‏ى حيرانى‏ام
. . .
حيرتم از سرخى ياقوت بود
قوت من از سفره ناسوت بود
جان به چراگاه شفق دل مبند
دل به سيه پرده‏ى حائل مبند
روح تو جسم از قفس آزاد كرد
جسم من از روح تو فرياد كرد
با هنران عزم سفر مى‏كنند
بى هنران زير و زبر مى‏كنند
آتش دل‏ها به دل آورده شد
كين دل ديوانه دل آزرده شد
هر كه زد انگشت به حلواى او
صيغه بخوانند به حواى او
تربت و خاك و لحد و سنگ چيست ؟
آخر اين جاذبه ارژنگ نيست
كودك دل كودك ديروز نيست
بهر وجودش سر دلسوز نيست
سر به بيابان فنا مى‏زند
چنگ به دامان زنا مى‏زند
فكر تهى كرده چنين سرنوشت
جامعه سرلوحه‏ى اين سرنوشت
با سخنم نام تو همراه شد
در رگ من خون تو اشباه شد
اصل من از روح تو پيدا بود
روح تو مقصودم و شيدا بود
من به امارات تو وابسته‏ام
راه ريا كارى به خود بسته‏ام
مور شدم در صدف خاكدان
بوسه به موران زنم از آسمان
خاك تو بر ديده‏ى من توتياست
خاك تو چون خاك وطن توتياست
سينه‏ى ديوار تو نقش من است
گرچه به فتواى تو اهريمن است
ميوه‏ى لبخند من از باغ توست
سوخته پيشانى و از داغ توست


راهى ميخانه شدم بى‏هدف
گوهر دردانه شدم بى‏صدف
گوهر من دانه‏ى انگور نيست
اين گهر از ديد بصر دور نيست
گوهر يكدانه درون من است
گوهر بيتاى همين روزن است
. . .
پرتو شمعيم و پيام آوريم
گاهى به چاهيم و گهى خاوريم
تا پر پروانه شدم سوختم
چشم به آويزه‏ى در دوختم
تا برسد توسنى از راه دور
نور برآرد به دل ناصبور
كاسه‏ى صبرم به سر دوش بود
دوش دل از ناسره مدهوش بود
چشم گل از ديدن او باز شد
چشمه‏اى روئيد و سرآغاز شد
من كه سزاوار بلوغم بيا
غرق به تزوير و دروغم بيا
من ز فراق تو پريشان شدم
دست به دامان و گريبان شدم
يوسفى در عالم هجران شدم
حورى صفت بودم و حيوان شدم
حور و پرى قصه و افسانه نيست
وحى بود نعره‏ى مستانه نيست
. . .
نعره زد آنكس كه به محراب رفت
آب ننوشيد و به گرداب رفت
كوفه ز دامان غم آزرده شد
صوفى در اين قائله پژمرده شد
ناله او تا به ثريا رسيد
بيرق وى بر تن ديبا رسيد
صوفى بيا تا ره ديگر رويم
ره بشكافيم و به حيدر رويم
لاف تقدس مزن اى زاهدا
زاهد و عابد نكنند جان فدا
پنجره‏اى رو به درون باز كن
ديده نهان كرده و اغماز كن
چشم تر اندازه‏ى سيلاب شد
طاقت هر ديده دگر تاب شد
روز در ايوان تو دف مى‏زدم
پرسه به دالان صدف مى‏زدم
تا كه بيابم گهر از بهر خويش
خويش بيابم نهراسم ز نيش
من كه خراباتى شدم بارهاست
گرد وجودم نى و نيزارهاست
نى بنواز از غم هجران من
از غم ويرانه‏ى ايران من
اين وطن از شاه و گدا پُر بود
تا كمر اندازه‏ى آخُر بود
روزى به شاهنشه خود جام داد
از لب ناموس خود انعام داد
روز دگر خسرو و شيرين شديم
عاشق و معشوقه‏ى ديرين شديم
قاصدك اين جا خبر از جام نيست
شكر خدا هاله‏اى ابهام نيست
هاله نظر بر زر و زيور كند
بار نظر بر خَم استر كند
من نظرم را به چمن دوختم
يك گره بر باكره اندوختم
باكى ز انظار برونى نبود
غافل از احوال درونى نبود
. . .
دودِ چراغ من محزون مشو
نور من از نافذه بيرون مشو
نور تو در روزن ديوار بود
ذرّه‏اى از نور تو انوار بود
واى به حال من بى نور تو
يا كه خورم دانه‏ى انگور تو
مست مى دانه‏ى انگور بود
سينه‏ى من لانه‏ى انگور بود
تا كه رسيدم به دوا درد شد
سينه‏ام از مهر تو دلسرد شد
مهر تو چون موسم پائيز شد
گل به گلستان تو آويز شد
آب روان را به گلستان بريد
لاله‏ى غمديده به دستان بريد
روزى دل از ديدن گل شاد شد
رنگ دل همچون گل شمشاد شد
نام دراويش به شاهان رسيد
خرقه شاهان به غلامان رسيد
ارث غلامان نمدى بيش نيست
ابجد آنان عددى بيش نيست


طاسم و در جفر بشر سوختم
تخته‏ام از نردِ شرر سوختم
جم شده تخفيف جماران دوست
جامع افتاده خماران اوست
جام جم از خسرو خوبان اوست
قطره‏اى از كوثر جانان اوست
. . .
كوثر و زمزم نم درياى او
صاعقه با بارشى از ناى او
فصل كسوف آمد و خورشيد رفت
ماه بروج آمد و ناديد رفت
حورى صفت بودم و شيطانى‏ام
غارنشين بودم و دالانى‏ام
خاك ندانست كه من افلاكى‏ام
واى خطا رفته و من خاكى‏ام
خاك من از خاك يمين آمدست
آتش و آذر به كمين آمدست
خاك بيا تا ره بيعت رويم
نعره زنان راهى هيئت رويم
ما كه سزاوار توئيم از ازل
كور بود چشمه آب از امل
آ كه توان از كف خود داده‏ايم
بابت نانى دف خود داده‏ايم
دف به ستوه آمده از كوفتن
كوفتن همره شده با سوختن
خانقه آسايش آتش بود
سوز درون مايع سركش بود
. . .
سوز درون را چه كنم چاره نيست
چاره‏ى ما رفتن سياره نيست
چاره ما ديدن همسايه‏گيست
شاه و گدا هم ره و همپايه گيست
پايه‏ى اين سلطه به هم بشكند
آخر اين شادى ز غم بشكند

كوچه‏ى دل در خم بن بست اوست
آخر هر كوچه‏ى تن مست اوست
كوچه دگر شاهد جاروب نيست
شاهد آب و گِل مرطوب نيست
خار به آزار گل آمد ز دوش
نقش نقابى شد و شد خرقه پوش
خرقه بسوزان كه بسوز آورى
شام غريبانه به روز آورى
روز من اندازه‏ى شب تار شد
تن به جزام آمد و بيمار شد
بيم دل از دام و رياكار بود
در دل ويرانكده بسيار بود
چون كه توان از سر ما پر گشود
زخم كهنسال من هم سر گشود
زخم جوانى همه از دود بود
عمر همانند جوانرود بود
رود صلابت به رگ ما نبود
اين همه غم با دل و تنها نبود
با غم خود خو كنم اى جان خويش
تكيه بر اربابم و جانان خويش
خويش بيا تا به جفا بنگريم
بر سر بى‏درد و دوا بنگريم
درد من از عدن و برين با من است
زخم دل از ديدن پيراهن است
من شده يعقوب و دل ايوب من
بد شده شيطان و نبى خوب من
. . .
جامه‏ى تزوير و ريا بركنيم
گاهى به درياى شفق سر زنيم
دل به شفق سر زد و سرداب ديد
آب طراوت ته مرداب ديد
ديد كه آب آمد و تعظيم كرد
قامت شاهانه‏ى خود ميم كرد
آبى و در حسرت دريا شديم
دربدر از كوچه‏ى فردا شديم
ميم وجود من ميم ماه نيست
جز من و يوسف كسى در چاه نيست
اين چه عذابيست كه بر ما رسيد؟
اين چه بهاريست كه سرما رسيد؟
سرو سكوتيم و سراسر عروج
گاهى به غار آمده گه در عروج
اوج مدائن همه در خاك شد
جور و جفا از چمنم پاك شد
ما به چمنزار و شقايق شديم
غرق بر افلاك و حقايق شديم
ما كه ز افلاك به خاك آمديم
در پى صد خوشه‏ى تاك آمديم
خوشه‏اى با دختر رز بس نكوست
آبِ همان خوشه مرا آرزوست


ما به زمين آمده با آرزو
دانه‏ى گندم شده بى‏آبرو
. . .
ما به ادب رفته، شديم بى‏ادب
واى بر احوال دلى بى‏ادب
بى‏ادب از بى‏ادبان پند گير
جامه مدر صورت لبخند گير
. . .
زاهد و عابد شده ز انگور مست
دختر رز پيش من از دور مست
دختر رز گشته ز مى رازدان
گرد بساط من و مى مرزبان
مى به ستوه آمده از جام او
ترك مى‏ام واجب و با نام او
موعد وصل من و مى در رسيد
خرمگس معركه هم سر رسيد
. . .
سجده به درگاه خدا مى‏زنيد
شعله به دامان ندا مى‏زنيد
ما به ندا آمده‏ايم بس نبود
جز من خاشاك كسى خس نبود
آب روان را به روان آوريد
روح و روان را به جوان آوريد
آب روان بحر وجودم نم است
اشك من از روزنه‏ى شبنم است
شب بنما آيه‏ى قرآن خويش
بهر سماع و دل و عرفان خويش
دل به جلاخانه ي قرآن اسير
حاجت اين دلشده هم پند پير
بوعلى هم بنده‏ى خان شماست
بولهب هم دشمن جان شماست
سوختم اين دلشده درمان نشد
دربدر از كوى رفيقان نشد
قامت محراب مرا انزواست
اين چه دوائيست كه هرجا رواست
چرخش تسبيح و طوافست عمل
صلح و به شمشير غلافست عمل
چون خم شمشير تو ابرو بود
ماه به افتاده‏ى گيسو بود
ور نه همان خال تو دامم بود
قاتل بى‏دانه‏ى جانم بود
. . .
اين تويى از ما به خود آگاهتر
ماه تو از ماه تو هم ماهتر
جان من اندر ره تقدير مرد
اين لب زيتونى از انجير مرد
دردم و در من اثر از درد نيست
غير تو حوّا كسى نامرد نيست
دل به هواى تو سحرخيز شد
تشنه آلاله و شبديز شد
خسرو و شيرين و سكندر سوار
پيش تو جانا شده‏اند بى‏قرار
جام و سبو را تو ز خود بازگير
راه خدا آگاهى و پرواز گير
راه بهشت از دل ما بگذرد
گر سرما تيغ جفا بگذرد
بگذرد اين ماتم ديرين ما
از غم پيران سلاطين ما
دار مرا برده به ديدار يار
يار چه خواهد ز من هوشيار؟
جان من از قامت من درگذر
ماه من از هاله‏ى احمر گذر


تشنه آبيم و سزاوار آب
مست و مى آلود و خراب خراب
مست مى از جام و خراباتى‏ام
خاكى‏ام از دهر و سماواتى‏ام
باد صبا زلف تو را شانه كرد
بلبل بى‏دانه در او لانه كرد
بلبل بى‏دانه‏ى من لانه كو؟
لانه‏اى در مزرع كاشانه كو؟
كو كه زنم لاف ديار از ازل
خادم و آلاله‏اى‏ام در بغل
از سرم آزادى‏ام از ياد رفت
ناله و دردم پى فرياد رفت
داد مرا گوش طراوت شنيد
گو به طراوت چمنم را كه چيد؟
كام و زبان را به ادب باز كن
چون گهر از نام دل آغاز كن
حلقه‏ى دف را به زر آميختند
خرقه به ديوار و در آويختند
تا كه در اين حلقه نمك سركشند
جامه ي پروانه اي در بر كشند


توسن و شبديزم و پاييز نى
خسرو و شيرينم و پرويز نى
رنگ بهارم به بهاران بگو
جام خمارم به خماران بگو
دم مزن از بربط و تنبور و نى
دف بزن از بابت مخمور و مى
نى بنواز از غم هشيارها
در شب ديوانه‏ى بيدارها
دانش پرواز من از عندليب
تا كه رسيدم نوك صدها صليب
. . .
سرمه‏ى چشمان من از خاك تو
خاكم و آغشته بر افلاك تو
رشته تسبيح من از هم گسست
مهر نمازم كف دستان مست
صورتم انگاره خود باختن
تاختن اندر پى خود ساختن
اين چه بنا بوده كه در هم شكست؟
اين چه هما بوده كه اين جا نشست؟
نام هما دامگهى بيش نيست
سينه مدر عاقبت انديش نيست
موسى عمران و شب و كوه طور
سامرى با گاو تهى جور جور
طور قسم بر سر موسى نخورد
نيل بجز دشمن عيسى نخورد
سامرى آئين خدايى نبود
ز آيه‏ى تورات جدايى نبود
ذكر من اندر پى آزار من
روز و شب آماده‏ى ديدار من
تكيه به دانشگه و دانش مكن
دانش خود را به نمايش مكن
آب روان زاده آواز اوست
جو همه جا همره و دمساز اوست
اوست كه در آيينه‏ام با من است
با من شيطانزده‏ى الكن است
جمله گدايان همه آبستند
فقر و بلايا و اِلم از منند
من چو به سرداب درون مى‏روم
راهى ايوان جنون مى‏روم
مست مى آلوده‏ام از نام او
دوش زدم باده‏اى از جام او
نور تو در سايه پديدار شد
چشمه‏اى از سوى تو بيدار شد
. . .
گاه منيريم و بلند اختريم
گاه اسيريم و همان ابترم
گاه چو دريا شده‏ايم با شرف
گاه به صحرا شده‏ايم بى‏هدف
گاه سر از قو پر بالش گرفت
گاه الم آمد و نالش گرفت
يار مسيحا نفسم كو كجاست؟
ناقه‏ى بى‏آب و كس ام كو كجاست؟
دست من از ناى قلم جوهريست
پشت به نون و القلمش كافريست
نون و قلم لقمه‏ى حور و پريست
شعر من از بى‏هنرى آخريست

 

باقر رمزی  

بـــــــــــــــــــــــــــــاصر