تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( باقر رمزی) باصر
پیچک( باقر رمزی) باصر
شعر و ادب پارسی

 

 

باقــر رمــزی

::بـــــــــــــــــــــــــــــــــاصر::



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

قائم::

 

 

مى‏رسد مردى كه زنجير غلامان بشكند

دست جور از جوريان و سربداران بكشند

اى صبا رامشگرى را بر لب بامم بر آر

تا ز تار و چنگ و بربط راه زندان بشكند

يا رب آن نور است و جانم در پى آن نور و من

ناصحى خواهم مبادا ملك و ايمان بشكند

ار كه يزدانم بر آرد ذره‏اى از مقدمش

تخت ابليسان و غدّاران دوران بشكند

هى منال اى باصر از نى در چمن خواهد وزيد

غمزه‏ى زلف ثمينش تا مغيلان بشكند

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

سيه كار ::

 

 

اى بى‏خبر اين دولت بيدار چه گويد

ديوانه چرا خندد و هشيار چه گويد

اين شهر چرا گشته به صد رنگ ريايى

رنگ از همه رنگ است و سيه كار چه گويد

زاهد به تماشاى گدا و من بى‏راه گدايى

افتاده به چاهى و رياكار چه گويد

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 183

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دختر رز::

 

 

 

 تو گمان بردى خدا با تو سر كين دارد؟

يا ز غفلت زدگان كينه‏ى ديرين دارد؟

بى‏گمان نامه‏ى ما را زِ ازل مى‏دانست

آن كه بى چشم كنون چشم جهانبين دارد

به يقين روح الهى به تن و روح من است

كه من و روح و لب اين واژه‏ى تمكين دارد

به قضاوت منشين حكمت يزدانى را

كه قضاوتگرى خود مسلك و آئين دارد

آن كه پيشانى خود را به ريا آلايد

در دل و چشم و سخن دانه‏ى چركين دارد

قدر منصور زمان را نه تو دانى و نه من

كوس الحق زدنش معنى شيرين دارد

به عروسى مفرست دختر رز را كه سبو

از سر حرمت مى‏راه به كابين دارد

چند گويم كه در اين دير بسى فرهادست

كه همچو من ناله بسى در غم شيرين دارد

ما در اين باديه بس زهد ريايى ديديم

كه به لب ورد خدا و پس خود دين دارد

 

 

( باقر رمزی) باصر

 

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 146

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

( باقر رمزی) باصر

 

دانه در چرخش اين سبحه مرامى دارد

سبحه با دانه‏ى ياقوتى غلامى دارد

سِحر اين چرخ به جز زهد و دورنگى نبود

رنگ بى‏رنگى اين دلق سلامى دارد

هر كه در دشت جنون با مى و مطرب باشد

عاقبت بر سر خود تاج و مقامى دارد

واژگون است تو را اى بت بر تخت نشين

همچو آن جم كه دمى تكيه به جامى دارد

چشم حسرت كش ما در ره آدينه كيست؟

او كه در ماهرخى حشمت و نامى دارد

ما و سرگشتگى و سايه‏ى هر بيد غريب

رفته بوديم پى ليلى كه دامى دارد

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

مسیحا::

 

 

آن كه بس يوسف گمگشته به بازار آورد

به دل غمزده‏ام قامتى از يار آورد

پيرهن را ببر اى باد صبا بر دل پير

كه به هر ديده كنون چشمه‏ى خونبار آورد

خون پيراهن مصرى بچكان بر دل و چشم

كه شود چاره و نى باده‏ى خمّار آورد

آن خدايى كه به چَه داده چنان ظلمانى

دانى اى دل كه مسيحا نفسى بار آورد؟

اى شبابى كه به هر پير كنون رحمى نيست!!

اى كه از چشم نبى گريه‏ى بسيار آورد

بنگر بر خم يعقوب كه از درد فراق

اشك هر مردم چشم آيه‏ى دادار آورد

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 134

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

قارون::

 

 

بلا سوزى و جان كندن به يك بهتان نمى‏ارزد

صفا را هم ز كف دادن به چند عنوان نمى‏ارزد

يكى زافيون صفا خواهى يكى با كبر و خودخواهى

يكى از يار جا ماندن عزيز جان نمى‏ارزد

بيا همت بلند افكن كه قبر و كفن و روئين تن

به صد سجاده‏ى تزوير و صد سوگند بى‏يزدان نمى‏ارزد

شراب و مطرب و ساقى و ساق خوب رويان

به فردايى پر از حيرانى و در گوشه‏ى زندان نمى‏ارزد

لحد را زر مكن باصر كه قارون از زر و سيمش

به خاك افتاد و زر در كنج قبرستان نمى‏ارزد

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 65

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مجاز::

 

آن كه با تكيه به زانو پس ديوار بماند

بى مى و ميكده و ساقى و خمّار بماند

گو مجوئيد دگر در دل بستان ابرام

كه چمن در دل خود بى‏كس و بى‏يار بماند

آتش اندر طلب آب حيات است امشب

هر كه اندر پى حيوان شده در نار بماند

صاحب دولت و شوكت لقب فقر گرفت

گرچه منصور زمان بر لبه‏ى دار بماند

گوهر ديده‏ام از روز ازل مى‏بيند

كه فنايى شده اسكندر و دادار بماند

مطلب باده‏ى سرمستى در اين بحر مجاز

كآبرو برد و كنون باده‏ى فرار بماند

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 69

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

ید یزدان::

 

گر ز بالين من آن خسرو خوبان برود

سر به سوداى رخش در پى جانان برود

يا رب اين ناله كه در چاه زنخدان دارم

بس فراوان شده چون بانگ غزلخوان برود

حكمت سيم و زر و سفره‏ى رنگين در چيست؟

كه گهى پر كند انبان و گه از سفره بى‏نان برود؟

ياد باد آن شه دلداده كه در كوچه‏ى شب

با دلى غمزده از كوى يتيمان برود

غربت از غربت خود نالد و من در غم او

يوسف از چاه غريبانه به زندان برود

عقل گفتا كه من از سيرت انسان نروم

تا ز نوميدى خود صورت شيطان برود

شاد باش اى بصر از دولت قرآن آمد

هر كه آيد به جهان با يد يزدان برود

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 78

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

برخیز::

 

 

مرو كه از چمن امشب بهاره‏ها بروند

صداى اذان از مناره‏ها بروند

بيا كه از سر غمزه‏ات اى گل جدا شود

غم‏هاى بى‏بديل و سنگ خاره‏ها بروند

بيا كه از سر زلفت اى نگار سيمين تن

فراق و جدايى هم از نظاره‏ها بروند

تنهايى‏ام به نام تو هر شب دوا شود

كآبرويم از دم تيغ و با اشاره‏ها بروند

برخيز و خيزش و طغيان‏دار بين

بنشين كه با حضور تو بيچاره‏ها بروند

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 69

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گوش و دهان:: 

 

 

به گرفتارى ما بى‏خبران خنديدند

در ره كوى بتان همسفران خنديدند

همچو ميشان به چراگاه شفق رقصيدند

مثل گرگان به غم و روى شبان خنديدند

به تمسخر زده بر زير و بم ساز فسون

در نظر بر دف و نى هم نفسان خنديدند

به كويران بلاكش بود اين لب ز عطش

ساقيان هم به يم و تشنه لبان خنديدند

با كه از فرش بلايا بزنم صحبت خويش

اى دريغا كه به ما گوش كران خنديدند

كام جويان همه رفتند و بگفتيم به جسم

شكوه‏اى را كه چنين گوش و دهان خنديدند

 

 

( باقر رمزی) باصر

 

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 152

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

امضاء::

 

 

مرا در خانه‏ام بيگانه خواندند

صداى تيشه را افسانه خواندند

مرا در آبراه نيلبكها

دميدند در من و ديوانه خواندند

منال اى سبزه در دستان آتش

كآتش با پر پروانه خواندند

بزن بر دف كه درويشان بسوزند

چو دف را صافى ميخانه خواندند

به بال عندليب ارغوانى

قسم جانا ورا بى‏دانه خواندند

مشو غافل ز باغ مهربانى

كه باغ و لاله را ويرانه خواندند

ز بس در ساغرم آتش گشودند

كآتش را چنين كاشانه خواندند

نبرديم از خم گيسوى بويى

كه رحمان را در اين بتخانه خواندند

به فتواى تو شوخ از شيخ ناليد

همى نالد چسان فرزانه خواندند

ز وجدان نامه‏اى كردند امضاء

همانجا دجله را دردانه خواندند

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هجدهم, | بازديد : 160

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دیوانه و هشیار::

 

 

گويند در اين خانه همخانه چرا خندد؟

هشيار بگرياند ديوانه چرا خندد؟

از دامن سرمستان افتاده سبو امشب

پيمانه ز كف داديم دردانه چرا خندد؟

صيديم و به صد داميم بى‏دانه و بد ناميم

كين دانه و من در دام پس دانه چرا خندد؟

شمع دل ما از دوش مى‏سوزد و مى‏سازد

شب را گنهى نبود پروانه چرا خندد؟

هر چند در اين وادى چون موسى واستادى

استاده اگر افتد ويرانه چرا خندد؟

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هفدهم, | بازديد : 92

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

آرزو::

 

 

نعره كردم كه مرو از شب تارم كه نشد

گفته بودم كه بيايى به مزارم كه نشد

ما كه رفتيم از اين دار مكافات عمل

هر عمل نى شده و بوته‏ى خارم كه نشد

حرف حق را تو به درگاه خدا آور و بس

كين حقيقت طپش قلب خمارم كه نشد

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هفدهم, | بازديد : 77

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

حدیث::

 

 

شب از تارى گذر كرده است و يار افسانه مى‏خواند

ز مستى رو به ساقى دارد او پيمانه مى‏خواند

مرا با آن پريشانى كه در ظلمت سپر كردم

چرا مجنون دست افشان در اين ويرانه مى‏خواند؟

بيا اى همزبان امشب ببر اميد مشعر را

كه عاقل هر دم از نفرت مرا ديوانه مى‏خواند

حديث از ما چه مى‏جويى كه عزمى در سفر دارم

چو مرگ از دى طلب دارد مرا بر شانه مى‏خواند

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هفدهم, | بازديد : 69

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

ذکر سماوی::

 

 

 از دوش در اين باديه بيدار نخسبيد

سرو و چمن و گل به چمنزار نخسبيد

اى يوسف يعقوب كه در چاه فتادى

چشم پدر از گريه‏ى بسيار نخسبيد

درويش پى حلقه‏اى از ذكر سماوى

عابد زِ مِى و مستى سرشار نخسبيد

اى مرگ از اين شهر پرآشوب گذر كن

بنگر كه بسى گشنه به انظار نخسبيد

اكنون كه در اين مردم چشم اشك هويداست

دانى كه دو چشمم پى دادار نخسبيد؟

منصور در انديشه‏ى معبود به خواب است

هيهات كه در حسرت وى دار نخسبيد

اى جان زِ طمع كارى ايام چه باك است؟

كز عهد شباب آن بت عيار نخسبيد

وى جام كه از جانب تزوير شكستى

هشيار كه آن چشم رياكار نخسبيد

بيدار شو اى غافل دور از نظر امشب

كين باصر شوريده زِ ابصار نخسبيد

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه هفدهم, | بازديد : 95