تبلیغات اینترنتیclose
پیچک( باقر رمزی) باصر
پیچک( باقر رمزی) باصر
شعر و ادب پارسی

 

 

باقــر رمــزی

::بـــــــــــــــــــــــــــــــــاصر::



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بد سیرت::

 

 

چين پيشانىِ من از غمِ حيرانى اوست

ماه من در گرو صورت و پيشانى اوست

ماه من چيست گريزانى‏ات از شرح فراق؟

كين فراقِ تو و من نقشه‏ى پنهانى اوست

او كه در فتنه گرى نام و نشانى دارد

مشتى از خرمن او سيرت شيطانى اوست

شهره گشتيم و سراپرده‏ى گيتى شده رنگ

هر كه سبز آمده در ميله و زندانى اوست

ما ندانيم و ندانست و ندانند همه

معنى خرمگس اين جا كه ز نادانى اوست

با سر زلف ندا داسِ درو مى‏سازيم

حاصل خون ندا عامل ويرانى اوست

باصر از تاج شهنشاه لگن مى‏سازند

اين لگن مرثيه‏ى دولت ساسانى اوست

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 284

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

محال::

 

 

چشمى كه نموديم پى دولت ديدار محال است

يك لحظه فرو بندم و كين بار محال است

يك قطره كز آن جام خيالى نگرفتيم

اى جان طمع خيل مباد از دل خمار محال است

تن تشنه آن مرهم زخمى است كه افيون

با خنده بگفتا بنمايان و به انظار محال است

كى از سر نفرين تو اى يار به پا شد

كين آتش سوزنده ز اغيار محال است

در خواب از آن رفته سفر كرده شنيدم

در عالم رؤيا نظرى كه عالم بيدار محال است

ظلمى كه عدو بر دل عشاق نهاده است

كز رونق جور است و به بازار محال است

باصر تو منال از غم هجران كه در اين دير

كاسب شدى با خرقه و زنار محال است

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 335

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دایره::

 

 جز دافعه در كوى قدمگاه نماندست

مهرى به دل از توسن درگاه نماندست

رفتند از اين دولتِ بيدار صد افسوس

مُردند و در اين دايره آگاه نماندست

هيهات كه آتشكده در كوى بتان نيست

در چاه فتاديم و جز يك راه نماندست

زندان عبث در دل ويرانه همى گفت

خوش باش كه يوسف به ته چاه نماندست

در راه تو گر شكوه و اندوه شنيدم

كفر تو چنين گفته‏ام اللَّه نماندست

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 304

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خواهم خفت::

 

بر سر كوى تو من تا به سحر خواهم خفت

تا ز خاطر برود ديده‏تر خواهم خفت

خاطراتم همه در كنج خرابات گذشت

چو خطر آمده با خون جگر خواهم خفت

من كه بيمار توام بهر دوا آمده‏ام

مى‏روم با دل خود سوى دگر خواهم خفت

تا كه پابوس بتان را نكنم عادت خويش

برنخيزم من مسكين ز اثر خواهم خفت

بت سنگى ندهد آب حياتت منيش

اى كه گفتى كه شب است تا به سحر خواهم خفت

تو مراد دل خويش از دل بتخانه بگير

من ز پيمان خدا بهر تبر خواهم خفت

باصر از روز ازل لعبت جانانه يكيست

با اميد آمده‏ام همچو بشر خواهم خفت

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 293

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

عافیت های افغان::

 

 

سر به بالين تو اى سرو خرامان چه خوش است

تن به آغوش تو اى خسروى خوبان چه خوش است

نوبهاريست كه در گلشن جان مى خندم

گر مدامم دهد آن ساقى جانان چه خوش است

ساقيا از كرم و لطف تو غم آخر شد

عافيت‏هاى پى ناله و افغان چه خوش است

معرفت ز آب حيات است و حيات از كوثر

كوثر اندر طلب باده عرفان چه خوش است

خبر وصل تو را مرغ سحر باز آورد

حال دل با تو در اين بارش باران چه خوش است

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 321

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

موی پریشان:: 

 

 

اثر از سلسله‏ى موى پريشان تو نيست

قوت من درد و غم و قوّتى از نان تو نيست

بِنِگر در خم ابروت چسان مى‏گريم

كه دگر بوى خوشى بر سر ايوان تو نيست

يكدم از لطف نظر بر من مسكين انداز

گرچه در آن مژه يك قطره‏ى باران تو نيست

مى‏سپارم به خدا كين هبه از سوى خداست

دانم اين لطف گران در يَد ياران تو نيست

اگر آن صوفى صافى دهدت پند تو را

تو به رقص آيى والحق كه ز عرفان تو نيست

عاقبت باصر سر گشته به آبادى شد

كه اميدى به يم و بركه‏ى جوشان تو نيست

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 82

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

صبر ایوب::

 

زين تألم تا به كى بايد گريست

من كه از ايوب صبرم بيش نيست

زاهد پشمينه پوشى داده‏ام پندم ولى

من ندانم وى چرا با عابدان هم كيش نيست

بايد آن جام سبو را تا نهايت سر كشيد

دل گواهى مى‏دهد جانا كه فردا پيش نيست

خرقه‏ى درويشى‏ام سالوس غم زين ربود

وى ندانست در وجودم خرمنى جز ريش نيست

ار كه بيگانه بدادم قدحى كردم نوش

آشنا را چه توان گفت كه غير از نيش نيست

هر كه را رب بدهد از كرمش عشق و اميد

بدهد باصر شوريده كه بهر خويش نيست

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

رباب ::

 

 در پيش آب مردن آيا مقصر آب است؟

دنياست فانى اما هر راه بى‏جواب است؟

در شام ماهتابى بى راهه چون ستيزد

افسار وى گرفتن اسرار هر كتاب است

افسانه‏ام مخوانيد از كوى خود مرانيد

كين نام از ندامت صحراى بى‏سراب است

پيمان ما قديم است پيمانه‏ى رحيم است

پيما ره صداقت شادابى و ثواب است

در شام تارم اى شب شب زنده دار بودم

بودم ولى صد افسوس كين خانه در عذاب است

كاشانه‏ام بسوزيد لب را به هم بدوزيد

گويا به ياد ياران جانانه‏ام بخواب است

ابصار را مبنديد بر ديگران مخنديد

باصر چه باك از نى، نى ناله‏ى رباب است

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

کانون::

 

 

اين سخن راز كتاب شرف مجنون است

دل ليلي هم جا از لب مجنون خون است

يوسف از دست زليخا ز در و بام گريخت

لاجرم چشم زليخا پي وي جيحون است

آنكه شيرين شد هر شب پي فرهاد دويد

خسروي مست و مي آلوده ي بي كانون است

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 167

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

پی پایان::

 

 

اي دل ببين كه به دستانم آتش است

دامانم آتش است و نيستانم آتش است

جانا به راه علم و كمالم چه آرزوست ؟

كه ز دستان بي عمل همه ايمانم آتش است

از فقر و تنگدستي من سيم و زر مخواه

كز دست سيم و زر پي و پايانم آتش است

عذري بنه كه ز كردارم قبس رسيد

كردارم آتش و كاشي كاشانم آتش است

 

 

( باقر رمزی) باصر

 

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

حاجی::

 

صحنه‏ى بازى ما جايگه خوبان است

صحبت از شرب مدام و لب درويشان است

ورد كام من و منصور بجز الحق نيست

گرچه اين قاعده باطل شده‏ى انسان است

زاهدا جامه‏ى تزوير بيفكن كه زمين

نه براى تو و غارتگر و بى‏دينان است

حاجى از واژه‏ى »حاجى« به طرب آمد و داد

كه به اقرار خود همسايه‏ى مسكينان است

همچو ابرام تو اندر طلب وصل نه اى

ور نه ابرام همه انديش تو بى‏ايمان است

گفتمش او نخرد سيم و زر و سجده به هوش

كين طواف حج نبود دامگه شيطان است

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست و یکم, | بازديد : 106

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

طوطی بازرگانی::

 

 ارمغانى كه در اين باديه سرگردان است

نامه ي گمشده طوطى بازرگان است

سرّ اين نامه چرا از دل و جان نگشائيم

آن كه ننموده و نگشوده چه بى‏ايمان است

خرقه‏ى زهد و ريا را ببر اى باد صبا

هر كه زاهد شده از صلب رياكاران است

ار كه باران زده ار سبزه و گل مى‏رويد

از دل ساغر بشكسته‏ى درويشان است

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست, | بازديد : 164

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

سایه سار::

 

 

بلبل از نغمه و قمري ز نفس افتادست

جسم ليلا و شقايق به قبس افتادست

سايه سار رخ مجنون به زر و سيم چه كار ؟

كين چنين خنده ليلي به جرس افتادست

شكوه كردي تو دل از شرح فراق آزادي

ليكن آزادي كه داني به قفس افتادست

روزگاري دل و دين باخته بودم به كريم

غافل از دين كه چنين بر دل خس افتادست

دفتر غمكده را بلبل خوشخوان مگشاي

پيش هر كس كه در انبار مگس افتادست

طعنه ي زاغ و زغن نوبت بيداران است

طعمه ي زاغ و زغن زاده ، چه پس افتادست ؟

هر كه در وادي قند از شكر و شيرين گفت

همچو فرهاد غزلخوان پي كس افتادست

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست, | بازديد : 188

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

هما::

 

 

ديگر از عطر خوشت يار، خبر نيست كه نيست

ديگر از كِشته‏ى محصول بهارى كه اثر نيست كه نيست

آن همايى كه سعادت به منش بذل نمود

اينك از بام پريده است و دگر نيست كه نيست

اشك غم از مژه‏ى خسته‏ى دل گشت تهى

گرچه از وقت فراقش چو ثمر نيست كه نيست

ز دلش باصر تواب و غمين اين افغان

به كه گويد چه بگويد كه پسر نيست كه نيست

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست, | بازديد : 171

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

کار از کار گذشت::

 

 

مى‏توان از گنه رند خطاكار گذشت

وقت آوردن جام از گُنه يار گذشت

مى‏توان همچو خليل از سر تسليم و رضا

نى ز فرزند و نه بتخانه كه از نار گذشت

پاى اين خسته كه در وادى زمزم برخاست

آن چنان تشنه‏ى حيوان شده كز خار گذشت

دل ما سنگ نباشد كه چنين يار برفت

كز پى رفتن يار اين دل ما زار گذشت

بس كه از معصيت اين دل شده غمگين امروز

غافل از خود شدم و كار من از كار گذشت

ما در اين دير كه باصر چه خطرها ديديم

بگذر خوش به سلامت كه دگر بار گذشت

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه بیست, | بازديد : 102