تبلیغات اینترنتیclose
جهنم سرد درجه ششم
پیچک( باقر رمزی) باصر
شعر و ادب پارسی

 

 

باقــر رمــزی

::بـــــــــــــــــــــــــــــــــاصر::



نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 دختر رز را شنيدم دارد از تاك تو شكر

كز سر مستى دلها تاك هم از خاك تو شكر

من در اين وادى به زانو گه بگريم زين فراق

كين فراق از من نبيند جز بر افلاك تو شكر

 

( باقر رمزی) باصر

***

 

 

 سفر سنگ و مى و ساغر اگر با هم نيست

پس نواى نى شيرين پى فرهاد از چيست؟

بيستون با دل معشوق كه عهديست مدام

گويد از درد فراقش كه چنين بايد زيست

 

  

( باقر رمزی) باصر

***

 

به كجا روانه گشتى به كدام خانه آيم

 

ز پى‏ات دويده‏ام من كه دل و نفس گرفته است

 

دل ما چو موج دريا دل تو مثال صحرا

 

ز دلت وزيده بر دل كه چنين قبس گرفته است

 

 

( باقر رمزی) باصر

***

 

آن استوار ديشب افتاد برنگردد

من استوار باشم استاد برنگردد

اى بلبل از گلستان بگذر به نيكنامى

چون در وراى ايمان صياد برنگردد

 

 

( باقر رمزی) باصر

***

 

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 144

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خوشا آنان كه دائم در نمازند

ز درد دردمندان چاره سازند

خوشا آنان كه صوفى فكر بودند

و دائم در طواف و ذكر بودند

 

( باقر رمزی) باصر

***

 

به صلاح من ديوانه همان دام فسون

كه چو موران بروم در پى صد دانه‏ى دون

يا رب اين باده همان باده‏ى منصورى نيست؟

كه در او نقش من و منظر حلاج به خون

 

 

( باقر رمزی) باصر

 

***

 

جان و دل مى‏سوزد اين جا جامه‏ى تسكين نبود

سجدگاه اين جا فراوان بوده اما دين نبود

دين و دنيا را نديدى باشه مسكين برفت؟

با جهاندارى وى هم در جهان مسكين نبود

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

 

***

 

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

عارف ز پياله دم زند لوطى ز مى

حقا ز گلو و ناى وى گردد قى

درويش پى هواى هو هوهو گفت

صوفى پى دف روانه شد دود ز نى

 

( باقر رمزی) باصر

***

 

 

دل پيام خويش را با رازداران گفته است

كز زبان و از دل آن پرده داران گفته است

روضه‏ى رضوان و اشك و ماتمى را از ضمير

بر دل سنگ از جفايى همچو باران گفته است

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

***

 

 

عاقبت حلقه به در زد مه پيمانه بدست

از زمان گفت و وز آن واعظ دردانه پرست

سخنش دوش به ميخانه رسيد و دم صبح

ز خمارى ره پيران بگرفت از ما رست

 

( باقر رمزی) باصر

 

***

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 109

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دل به ره كوى دوست عزم سفر مى‏كند

دوست ز غفلت ز وى باز گذر مى‏كند

ناله‏ى دل را كجا اين دل زخمى برد

بر كه توان گفت غم گويى اثر مى‏كند؟

 

( باقر رمزی) باصر

**

 

آن كه دى آمد و يك جرعه ز پيمانه گرفت

ز آتش مستى خود دامن پروانه گرفت

در بيابان و در و دشت و چمن آزاد است

آن كه از ساغر بشكسته‏ى ديوانه گرفت

 

( باقر رمزی) باصر

 **

 

موى خضاب مى‏كنم

ديده پر آب مى‏كنم

اشك فرو مرده‏ام

گويى سراب مى‏كنم

 

( باقر رمزی) باصر

***

 

 

حرف دل خستگان ناله و افغان بود

سينه‏ى دل مردگان آتش سوزان بود

ديده‏ى يعقوب تر از غم تنها پسر

آن چه نماندش اثر يوسف كنعان بود

 

( باقر رمزی) باصر

 

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 221

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نقاره زدم بهار آمد

بس لاله به دست يار آمد

آن سبزه كه دست من نهاد او

يكبار دگر به كار آمد

 

( باقر رمزی) باصر

 **

 

 

اي گل از دست من بلبل غمديده منال

از من غمزده و بي دل و پر چيده منال

كه من از دست شب و شمع و قلم ميسوزم

گه چسان طعنه به هم داده و خنديده منال

 

 

( باقر رمزی) باصر

 **

 

قصه پايان يابد از بود و نبود

يا بدى باقى به گردون يا كه جود

گر بدى ديدى ز بد دورى گزين

وز سر خوبى صباحى در سجود

 

 

( باقر رمزی) باصر

 

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 173

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 باد صبا زلف تو را شانه كرد

بلبل بى‏دانه در او لانه كرد

برگ درخت و چمن از رقص خويش

رو به تو و پشت به بيگانه كرد

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 83

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بر آنم گر به دست آيد تبر را لاله گون سازم

هبل را آذرخش آرم عزا را سرنگون سازم

به نمرود از خفا بنگر چسان بي جامه بگريزد

مقامم همچو ابرام است كه وي را من زبون سازم

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 93

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اي شجر برگ تو آويزه ي گوش است هنوز

گر چه اندام تو در جوش و خروش است هنوز

***

چمن از دار تو آغشته به خون است هنوز

دار در فكر گل و كن فيكون است هنوز

 

***

 

روزي كه ز دستان تو انگور گرفتم

از دار تو من وصله ناجور گرفتم

 

***

 

به الف گو بگريز از ادبستان دروغ

كه مثال تو بسى خم شد و نون است هنوز

 

***

 

من ندا و او ندا و ما ندا جانان ندا

يا ندا خاموش شود يا مى‏كشد سلطان ندا

 

***

 

گر سفره ز دستان ضعيفان بگرفتند

يك دانه گندم به يتيمان برسانيد

 ***

ز كدامين نمك اين زخم چنين مي سوزد

به گمانم ز پي فرقه و دين ميسوزد

 

***

 

كاش مى‏شد قصه‏ها را ياد كرد

غصه را در قصه‏ها فرياد كرد

 

***

 

چشم ترت با من عاشق چه كرد

با من داده‏ى لايق چه كرد

 

***

 

ز كرشمه‏ى نگاهت همه پاكباز و پاكند

ز قدومت اى گل افشان همه خاكباز و خاكند

***

اى گندم آشنايى با نام بى‏وفايى

اين جا رفيق مايى آن جا پى جدايى

 

***

شب و تاريكى و در خلوت و انسم با اوست

اى دل اين واقعه بسيارى و با يار نكوست

***

 

از سر دلدادگى اين دل مرا ديوانه گفت

گفتمش ديوانه كى تفسيرى از فرزانه گفت؟

 

***

خدايا خود مرا پيمانه پر كن

صدف را خالى و دردانه پُر كن

***

ما ز آغاز كلام از رخ دلدار نوشتيم

با جوهر خون بر كف دل دار نوشتيم

***

شعر و غزل ترانه نيست نغمه عاشقانه نيست

نغمه شوق وصل او نعره عارفانه نيست

***

عاقبت شاه غرورم ز شفا عاقل شد

وز دعاى سحرى بحر دلم ساحل شد

***

نقش ابروى بتان كاشى كاشان تو شد

خال و خلخال سيه نقطه ايمان تو شد

***

مرا امشب چه مى‏جويى كه نقشم بر حباب امشب

ز چشمانت برون آيم من همچون آفتاب امشب

 

*** 

ساغر و جام از سبو كينه‏ى ديرين گرفت

غافل تسبيح و مهر خرقه‏اى از دين گرفت

***

اى كه هر دم بود آن نرگس چشمت در خواب

نبود رسم وفا فرقت و ما را درياب

***

يك عمر نداى ملك و ايمان داديم

وز دامن حيض جان به انسان داديم

***

گرچه از آتش هجر تو كنون خار شدم

آمد آن اشك فرو مرده كه بيدار شدم

***

آن بذر كه در جوانى‏ام من كاشتم

حاصل همه رنج و درد و غم برداشتم

***

تا كى از جور تو بر منبر و محراب روم؟

تا كى از تشنگى‏ام در پى سرداب روم؟

***

ديوانه در آتش جنون مى‏سوزد

دردا كه به پاى وى نسوزد زنجير

***

تو بدي كردى و از پيش من اى رفته ز دست

رفتى آن دم كه مرا جز تو مددكار نبود

***

هيچ خدايى به جز اللَّه نيست

در ره او هر چه روى چاه نيست

***

شنيدم در سحرگاهان كه او عرعر نمى‏گردد

نوادر مى‏روند اما يكى هم برنمى‏گردد

***

خويش را رها كرده‏ام همچون ثواب خويش

خود را به بر گرفته‏ام همچون طناب خويش

***

بشنويد آواز حزن انگيزى از ديوان و چاه

آشنايى دارم اى دل با غم و كنعان و چاه

***

دست بى افعال را بالا مبر

نام رب را با ريا اين جا مبر

***

مخمور مى شدم اى دل جفا مكن

ما را به كنج عزلت و تنها آشنا مكن

***

چسان با پاي لنگانت ز سر تا پاي بر خيزي

همان بهتر كه بنشيني ز لب تا ناي برخيزي

***

ديدى كه در اين سرا چه تنبور چه شد؟

دامان مى و ساغر و مخمور چه شد؟

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 91

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 سر وجود::

 

 

نام تو آغازه شعر من است
باقر هر علمي كه در روزن است

نام تو از رگ به من آگاه تر
ليك من از پيش تو گمراه تر

نام نهان بين و نهان دان تويي
زورق موراني و ايمان تويي

اي كه تو نامت شده آغاز شعر
نام تو هم واژه و دمساز شعر

مصرع هر بيتي و هر واژه اي
واژه و در بتن همان واژه اي

اي كرم ، آورده اي بر ما كرم
باز كرم كرده و بر ما كرم

واصف نام كرمت از ازل
بوده كر و كور و شل و بي عمل

هر چه كه از نام تو گويم كم است
نور تو در كوثر و در زمزم است

سر وجودي و نمايان تويي
ديده هر ديده و پنهان تويي

سر وجودي و كماكان تويي
نيستي اما كه نمايان تويي

نغمه كن ار نغمه سرايت منم
الكن اين بام و سرايت منم

كار تو هر معني نماياندن است
معني ما رفتن و واماندن است

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 88

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

صائقه ها::

 

برگ پائيزي ام از باد خزان سرگردان

راه باريكم و در كوي جهان سرگردان

در ميان صدف پيري ام از بخت سياه

ديدم از صائقه ها پير و جوان سرگردان

چه كنم تا كه غم آخر شود از چرخ زمان

بي گمان همچو من افتاده زمان سرگردان

از سر شوق تو تن خم شده چون ابرويت

وز سر وصل تو چون تير كمان سرگردان

 ما به گوش فلك از جور تو فرياد زديم

تا چو گوي تو شد اين سر به ميان سرگردان

 لطفت آرامش جان و زنخ و مو و دو چشم

گر چه اين دل شده از صوت اذان سرگردان

ما به پا بوس تو در مزرعه خورشيديم

ماه من پيش تو از راحت جان سرگردان

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

اشراق::

 

اي كه در دامم نهادي حلقه گيسوي خويش

عاشقان را طعمه دادي برده اي در كوي خويش

 برده اي در يوق دوران گردنم را باز كن

وارهان جاني كه دادي زخمي از ابروي خويش

در شب فرهادم از شيرين سخن من چون زنم

همچو يوسف گشته اين دل غرقه اي در جوي خويش

 باز كن اشراق را هم باز كن ميثاق را

تا كه بر بندي تو ياسي را ميان موي خويش

 از ختن هم دل نشد تسكين درد عاشقي

آرزوها را تو دادي نكهتي از بوي خويش

ما به پا بوس تو در مزرعه خورشيديم

خرم آن چشمي كه كردي شاهدي بر روي خويش

 من كه مستم در مزار باده خواران سوختم

خرم آن دل را كه بردي در شب دلجوي خويش

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 178

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

زندان ها::

 

من و شمع و شبستانها

ميان طاق بستانها

چه درد افتاده بر جانها

ز شيطانها و انسانها

منم بر تخت ميدانها

نشانم داده دندانها

همان جلاد زندانها

كه دارد نان بي نانها

 

( باقر رمزی) باصر

 

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 82

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

روز میثاق ::

 

در سراي بوسه بيني كام مشتاق مرا

چين دردم را تو دادي نام احقاق مرا

من كبوتر وار دوشين در نگاهت پر زدم

هي مزن بر آسمانم سنگ چخماق مرا

كودكي بودم كه در دل آرزوها داشتم

باز كن داروغه ديگر بند قنداق مرا

غمزه رخ را بپوشان گوشه چشمي باز كن

تا بگيري با دو ابرو درد شلاق مرا

موي مشكين را گشودي همچو گردنبند خويش

طوق دستانم تو بستي كردي مصداق مرا

من كه در رويا شبي در وهم آرم مجلست

اي كه تعبيرست چشمت روز ميثاق مرا

در همه هستي نديدم جز تو خنياگر كسي

كام داوودي ، سروري دام آفاق مرا

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 231

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گوشه گاه چشم

 

 

اي جان جان خدا را كش در گليم پا را

زيرا شد آشكارا موران بي نوا را

 اينجا بود سليمان ديدند داده جولان

از بهر جان موران لطفي كه در خفا را

 اين گردش مجازي در عين بي نيازي

چون ديده درد تازي بگرفت آن دوا را

 احسنت اي فلاني مائيم در جواني !!!

خورديم آب وداني بس كن عذاب ما را

مرگ است آرزو را بردند آبرو را

ناموس و تار و مو را ايوب بي نوا را

اَُِّف باد و هم تاسف بر نادمان يوسف

بهر متاع و ذخرف بر پير خود جفا را

چون نام نيك دادي بر خوان بي سوادي

با هر نسيم و بادي بفرست آن صبا را

در جام خود شكستيم وز خويش مست مستيم

بر بام هو نشستيم تا ديده ايم خدا را

از گوشه گاه چشمت داريم اميد رحمت

اي بي نياز نعمت دل داده اي صفا را

 سوگند پينه بسته اين بازوان خسته

پندارها شكسته كي ميدهي عصا را

 

 

 ( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 326

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 آسان سوختم::

 

 

 

من كه دل را بهر گرمي در زمستان سوختم

در قمار طاس بازان دين و ايمان سوختم

در نسيم سرد و خاكستر كه در من بيش نيست

قرص ناني كز تلاوت عين قرآن سوختم

 شاهد بزم توام با نا رفيقان سر مكن

جمله اي بشنو كه من در بزمش آسان سوختم

عاصي شب زنده دارم مست اويم يا خمار

در خماري يا زمستي در مرام لات بازان سوختم

 آنكه در شب شاهد سوز شقايق شد منم

كين ردا را در نسيم هرم جانان سوختم

ياد ايامي كه دادم جان خود در انجمن

بهر خنداندن وجودم را پي نان سوختم

 بگذريد از واژه و تمثيل و معناي درست

اين قلم را از وراي نام ديوان سوختم

من كه دل را بهر گرمي در زمستان سوختم

در قمار طاس بازان دين و ايمان سوختم

در نسيم سرد و خاكستر كه در من بيش نيست

قرص ناني كز تلاوت عين قرآن سوختم

 شاهد بزم توام با نا رفيقان سر مكن

جمله اي بشنو كه من در بزمش آسان سوختم

عاصي شب زنده دارم مست اويم يا خمار

در خماري يا زمستي در مرام لات بازان سوختم

 آنكه در شب شاهد سوز شقايق شد منم

كين ردا را در نسيم هرم جانان سوختم

ياد ايامي كه دادم جان خود در انجمن

بهر خنداندن وجودم را پي نان سوختم

 بگذريد از واژه و تمثيل و معناي درست

اين قلم را از وراي نام ديوان سوختم

 

 

 

( باقر رمزی) باصر

برچسب ها : ,

موضوع : جهنم سرد درجه ششم, | بازديد : 180

صفحه قبل 1 صفحه بعد